لبات نوشُ زبونت نیش عشقِِِِِِ ِ
دلت سنگُ چشات از شیشه عشق ِ
فقط یک یاعلی تا عشق مونده
بزن شق القمر کن تیشه عشق ِ
لبات نوشُ زبونت نیش عشقِِِِِِ ِ
دلت سنگُ چشات از شیشه عشق ِ
فقط یک یاعلی تا عشق مونده
بزن شق القمر کن تیشه عشق ِ
.
.
.
دیگر تمام شد گل نازم تمام شد
.
.
.
اول دلم فراق تو را سر سری گرفت
وان زخم کوچک دلم آخر جزام...
دریغا
کو حنجره ای
تا
به دروغ
حقیقتی پرتاب کند.
وقتی
شراب
از لب تو
نگیراندم
وقتی که دود
از سرم
به هیچ هوایی بلندی ندارد
چگونه بالا بایستم؟
که هستم!
اینکه زانو به خاک کوبیده ام
به انتظارم!
امان نمی خواهم
به باد سیاه بیاویزانم
به ابر خنده صاعقه ام بزن
بمیرانم
این زندگی
گزنده تر از آن است
که من
به گرده اش
راست راست...
حرفی که نمی زنم
گلایه ای هم نیست
شاید
بچه که بودم
سنگی،چیزی
برای گنجشک ها پرانده ام
که امروز
توی قهوه خانه
پیاله ی شکسته ام را
دود می کنی و
بالا می روی.
پیله ی چشمهات را بترکان
پروانه چشم من
پرنده نیست.
دو سال بی تو بهار از پی بهار گذشت
چگونه می شود از سال بی بهار گذشت؟!!!
زیبائیت کل جهانم را گرفت است
روز و شبم٫ وقت و زمانم را گرفت است
طعم لبانت مستی انگور دارد
گیرائیش هفت آسمانم را گرفت است
گفتند فرمان داده ای دیوانه باشم
فرمانتان روح و روانم را گرفت است
من شهر مصرم و تو آن خنیاگری که
از مرد و زن پیر و جوانم را گرفت است
وقتی تو طالب بوده باشی ترک جان را
شادم به اینکه عشق جانم را گرفت است.
به بوسه چینی ِ از تو دلم کمر بسته
و باد روسریت را به هرچه سر بسته
کدام بوسه رسیده؟!کدام لب لب ِ توست؟!
میان اینهمه صورت که خوبتر بسته
نمی توانم از این میل دل بکنم
که چشم های تو بر من ره سفر بسته
برای اینکه به تو دست های من نرسد
به شاخه های درختان خدا تبر بسته
تو با گلی به سر از سمت دور می آیی
تو می رسی و در هرچه خیر و شر بسته
و باز وسوسه ی آن گناه خواستنی
به بوسه چینی ِ از تو دلم کمر بسته
ما هرچه که بود و داده را باخته ایم
یا نام و نشان نداده یا باخته ایم
گیسوت سیاه و ابروان ماه سیاه
دودیست به یک اشاره تا باخته ایم
مستیم و خرابیم و بلاسوخته ایم
هر آنچه که تو ساخته را باخته ایم
دیوانه ببین روح بیابان تا شد
در شط نمک دیده شفا باخته ایم
باید سفری به شهر ما می کردی
تا خوب ببینی که چه ها با خته ایم
آنقدر نشستیم و نشستیم که زانو گل داد
گل داد و زمان میوه را با خته ایم
از خاک به صد جلوه و بر باد چو کاه
غرقاب همان کشتی بی نوح بلا باخته ایم
برخیز و به رقص بسمل ما بنگر
تیغیم و به سربریده ها با خته ایم
هیهات از آن پرسش آخر هیهات
از ما چه بپرسند؟!! که را باخته ایم؟!!
حافظ به هزار حیله از گفتن جست
یعنی که نگویید چرا باخته ایم!!
هیچ است طناب دار بر گردن ما
از روز الست مست لا باخته ایم
لاسیف کسیفک امام الرحمه
ما دم به لب تیغ شما با خته ایم
تیغ از تو و روئیدن سرها از ما
تیغت نه به سر رسیده ما باخته ایم
سلام...بخوانید و بگذرید.
شعری نوشته ام که تو در متن بمانی
در بطن نهان باشی و در متن بمانی
از موج کنایه به تو پل می زند این بیت
آهسته که مضمون تر متن بمانی
ضرب المثل و هرچه مرائات و نظیر است
من ساخته ام تاج سر متن بمانی
تو توی خیالاتِ خراباتِ خماری
سر نشئه از این فکر که در متن بمانی
جنس غزل ممتنعی، سهلی و سرکش
نه! رام نبودی که به هر متن بمانی
از هرچه سخن می رود از حوصله بیرون
الا تو که در بال و پر متن بمانی
لب اینهمه خاموش و تو هیهات ز گفتن
لب وا نکنی تا شکر متن بمانی
حالم چه خراب است و تو با عشوه نمک ریز
خود خواسته ام بر جگر متن بمانی
چشمی که به پابوس تو از کاسه برون ریخت
در اشک نهان شد ثمر متن بمانی
آنقدر تو را توی خودم زمزمه کردم
آنقدر که در شور و شر متن بمانی
با این قلم عقل رمیده چه کشیدم
تا باکره و بسته بر متن بمانی
شاعر که نبودند خلایق بنویسند
شاعر نشدم تا خبر متن بمانی
گفتند که مضمون تری در دوجهان نیست
شاعر بشوم تازه ترین متن بمانی ؟!!!